تبليغاتX
انار ترک خورده


انار ترک خورده

دلم را با دلارامی بسی دیرینه پیوندیست...
...

وقتی بزرگ می شی همه چی پیچیده می شه

احساساتت پیچیده می شه

غصه هات پیچیده می شه

اگه بخوای ازشون حرف بزنی انقدر احمقانه می شه که خودت رو هم به شک می اندازه ...

ولی واقعیت اینه که نه خنده دارن نه ساده

چقدر تلخ شدم...با گذشت اینهمه زمان هم نتونستم فراموش کنم

چقدر دلم میگیره وقتی فکر می کنم با اینهمه تلخی باید همه را بگذارم و بگذرم...همه را...

تو را...

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت13:51توسط عارفه |
...

چرا اینطور مات زل زده‌ای به آسمان؟ چه دیده‌ای آن بالا که اینطور حیران آسمانی؟ نشسته‌ای و هی آسمان را مات نگاه می‌کنی که دنبال ستاره‌ها می‌گردی و مگر می شود از پشت تمام این ابرهای خاکستری ستاره‌ای را دید که تو بی‌تابی می‌کنی؟ شمع‌های نقره‌ای را از یاد ببر... اصلاً چرا دنبال شمع نقره‌ای دخترک؟

مگر نگفتت که نگاهم نکن؟ مگر تو باز زیر لب نگفتی چشم؟ ها؟...

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت23:4توسط عارفه |
بانگ!
...

هر دم این بانگ برارم از دل..

وای این شب چقدر تاریک است!

نیست بانگی که بگوید با من...

اندکی صبر سحر نزدیک است!

پیوست:

گاهی اونقدر اشک نریخته و حرف نزده و بغض نشکسته در دلت تلنبار میشه که دیگه حتی جرات نمی کنی بهشون فکر کنی...

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت23:43توسط عارفه |
زلزله!
...

نمی دونم !

لرزیدیم؟!

لرزاندنمان؟!

ازمایش شدیم؟!

...

اما...هرچی بود...زیبا نبود!

چقدر کشور داشتن بده...چقدر وطن داشتن سخت شده این روزا...!

...

امروز رفتم انقلاب کتاب بخرم...بگذریم از اینکه کلی پول دادم...

انقدر مترو شلوغ بود که یه لحظه فکر کردم...انگار دیگه این شهر ظریفت نداره...واقعا کاش زلزله ایی که سال هاست پیش بینی شده و ۴سال به تاخیر افتاده زودتر اتفاق بیفته...شاید سران این کشور خودشونم دیگه نمیدونن چیکار کنن؟!

...

دیگه نمیخوام کارشناسی ارشد...زلزله شناسی بخونم!

...

پیش از شما...

به سان شما...

بی شمارها...

با تار عنکبوت...

نوشتند روی باد...

کین دولت خجسته و جاوید زنده باد...

شفیعی کدکنی

+نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت20:2توسط عارفه |
...

می خوام بنويسم ...
می خوام بگم ...
ولی ... نمی دونم چرا ... نميتونم ...
می ترسم ...
نگرانم ...
ذهنم شلوغه ...
این روزها زیاد گریه می کنم ...
اين روزها ... زياد ... به خودم ... و اتفاقاتی که درونم می افته فکر می کنم ...
حس خوبی راجع به خودم ندارم ...از خودم خوشم نمی آد ...راضی نيستم ...از خودی که دوستش داشتم خيلی دور شدم ... هر روز ... هر ساعت هم دور تر می شم ...به دعا احتياج دارم ... خيلی زياد ...خيلی زياد ... اگر به دادم نرسه ... نمی دونم چی می شه ...نمی دونم به چه موجودی تبديل می شم ...بد جوری دارم پيش می رم ... خيلی بد .... هر روز از روز قبل بيگانه تر و دورتر می شم ...نمی خوام ...دلم نمی خواد اينجوری بشم ... دلم نمی خواد حسهای خوبم رو از دست بدم ... دلم نمی خواد به اونی تبديل بشم که هميشه باهاش بيگانه بودم ...

 

+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت13:54توسط عارفه |
نه!
...

از تو جدا شده است ... دلم! نه ........

 از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...

قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ...

دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...

در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ...همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم  ...

پیوست:

۱)چه روزگار غريبي …. اين يكي – دو روزه بدجوري خفه شدم … و باز تنها . شايد از تنهايي خفه شدم …

۲)دلم برایت تنگ شده است قرار دل...و این ...اینهمه تلخم کرده است ...

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت14:59توسط عارفه |
من خوبم!
...

گاهی وقتا حاضری فقط گوش شنوا باشی ، حاضری همه جوره کنار بیایی ، حاضری هیچی نگی و سکوت کنی.همیشه لبخند بزنی. حتی اگه پر از غصه ای به همه بگی " آره ! من خوبم! همه چی خوبه ! میگذره!"

...

یه زندگی تکراری ، یکنواخت و شاید تحمیلی! حالا توی این زندگی تحمیلی بخواهی خودت رو هم تحمیل کنی، سخته. ناراحت کننده و آزار دهنده است! گاه آدم با خیلی چیزا کنار میاد ، سکوت میکنه و حتی تحمل میکنه ولی بازم خراب میشه!

...

پیوست:

۱:درسته دانشگاه قبول شدم...اما نرفتم!

۲:این وبلاگ هم مثل خودم از رونق اون روزهاش افتاده!

...

میدانی!

من تو را...

او را...

کسی را دوست دارم!

                             (حسین پناهی)

+نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت0:5توسط عارفه |
...

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا میخواند

...

پیوست:

من یکم ترسیدم!

+نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت23:55توسط عارفه |