وقتی بزرگ می شی همه چی پیچیده می شه
احساساتت پیچیده می شه
غصه هات پیچیده می شه
اگه بخوای ازشون حرف بزنی انقدر احمقانه می شه که خودت رو هم به شک می اندازه ...
ولی واقعیت اینه که نه خنده دارن نه ساده
چقدر تلخ شدم...با گذشت اینهمه زمان هم نتونستم فراموش کنم
چقدر دلم میگیره وقتی فکر می کنم با اینهمه تلخی باید همه را بگذارم و بگذرم...همه را...
تو را...
چرا اینطور مات زل زدهای به آسمان؟ چه دیدهای آن بالا که اینطور حیران آسمانی؟ نشستهای و هی آسمان را مات نگاه میکنی که دنبال ستارهها میگردی و مگر می شود از پشت تمام این ابرهای خاکستری ستارهای را دید که تو بیتابی میکنی؟ شمعهای نقرهای را از یاد ببر... اصلاً چرا دنبال شمع نقرهای دخترک؟
مگر نگفتت که نگاهم نکن؟ مگر تو باز زیر لب نگفتی چشم؟ ها؟...
هر دم این بانگ برارم از دل..
وای این شب چقدر تاریک است!
نیست بانگی که بگوید با من...
اندکی صبر سحر نزدیک است!
پیوست:
گاهی اونقدر اشک نریخته و حرف نزده و بغض نشکسته در دلت تلنبار میشه که دیگه حتی جرات نمی کنی بهشون فکر کنی...
نمی دونم !
لرزیدیم؟!
لرزاندنمان؟!
ازمایش شدیم؟!
...
اما...هرچی بود...زیبا نبود!
چقدر کشور داشتن بده...چقدر وطن داشتن سخت شده این روزا...!
...
امروز رفتم انقلاب کتاب بخرم...بگذریم از اینکه کلی پول دادم...
انقدر مترو شلوغ بود که یه لحظه فکر کردم...انگار دیگه این شهر ظریفت نداره...واقعا کاش زلزله ایی که سال هاست پیش بینی شده و ۴سال به تاخیر افتاده زودتر اتفاق بیفته...شاید سران این کشور خودشونم دیگه نمیدونن چیکار کنن؟!
...
دیگه نمیخوام کارشناسی ارشد...زلزله شناسی بخونم!
...
پیش از شما...
به سان شما...
بی شمارها...
با تار عنکبوت...
نوشتند روی باد...
کین دولت خجسته و جاوید زنده باد...
شفیعی کدکنی
می خوام بنويسم ...
می خوام بگم ...
ولی ... نمی دونم چرا ... نميتونم ...
می ترسم ...
نگرانم ...
ذهنم شلوغه ...
این روزها زیاد گریه می کنم ...
اين روزها ... زياد ... به خودم ... و اتفاقاتی که درونم می افته فکر می کنم ...
حس خوبی راجع به خودم ندارم ...از خودم خوشم نمی آد ...راضی نيستم ...از خودی که دوستش داشتم خيلی دور شدم ... هر روز ... هر ساعت هم دور تر می شم ...به دعا احتياج دارم ... خيلی زياد ...خيلی زياد ... اگر به دادم نرسه ... نمی دونم چی می شه ...نمی دونم به چه موجودی تبديل می شم ...بد جوری دارم پيش می رم ... خيلی بد .... هر روز از روز قبل بيگانه تر و دورتر می شم ...نمی خوام ...دلم نمی خواد اينجوری بشم ... دلم نمی خواد حسهای خوبم رو از دست بدم ... دلم نمی خواد به اونی تبديل بشم که هميشه باهاش بيگانه بودم ...
از تو جدا شده است ... دلم! نه ........
از این همه آبی ... از اینهمه آسمان که تا زمین چیده شده است .... از این همه آوای موج که عاشقانه بر شانه هایم می گذرند ... از اینهمه پرنده که مرا به یاد بهشت می اندازد .... عبور می کنم و به سوی آنهمه خاکستری می آیم ...
قسم می خورم که با چشمهای تو دیدم ...با نفس تو نفس کشیدم ...با دل تو گریستم ...
دلم برایت تنگ شده است شیرین ترین رویای زندگی ... دلم برایت تنگ است و می دانم به سوی تو باز نمی گردم ...
در این همه آرامش و زیبایی ...مسخ شده ام ...همه جان شده ام و غرق در این آوای دل انگیز ...به رویای تو غرقم ...
پیوست:
۱)چه روزگار غريبي …. اين يكي – دو روزه بدجوري خفه شدم … و باز تنها . شايد از تنهايي خفه شدم …
۲)دلم برایت تنگ شده است قرار دل...و این ...اینهمه تلخم کرده است ...
گاهی وقتا حاضری فقط گوش شنوا باشی ، حاضری همه جوره کنار بیایی ، حاضری هیچی نگی و سکوت کنی.همیشه لبخند بزنی. حتی اگه پر از غصه ای به همه بگی " آره ! من خوبم! همه چی خوبه ! میگذره!"
...
یه زندگی تکراری ، یکنواخت و شاید تحمیلی! حالا توی این زندگی تحمیلی بخواهی خودت رو هم تحمیل کنی، سخته. ناراحت کننده و آزار دهنده است! گاه آدم با خیلی چیزا کنار میاد ، سکوت میکنه و حتی تحمل میکنه ولی بازم خراب میشه!
...
پیوست:
۱:درسته دانشگاه قبول شدم...اما نرفتم!
۲:این وبلاگ هم مثل خودم از رونق اون روزهاش افتاده!
...
میدانی!
من تو را...
او را...
کسی را دوست دارم!
(حسین پناهی)
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا میخواند
...
پیوست:
من یکم ترسیدم!


