تبليغاتX
انار ترک خورده


انار ترک خورده

دلم را با دلارامی بسی دیرینه پیوندیست...
گوش کن!

دارم فریاد میزنم!

...

بی تو بابد بی تو باید

                  تا نفس دارم بمیرم

                                  من برای گریه کردن

                                                    شونه هاتو کم میارم

 

+نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت21:23توسط عارفه |
...

دیشب برای سومین بار متوالی خوابت را دیدم...

قبول دارم که باعث می شود دلم برایت بیشتر تنگ شود...

اما این خواب ها ارامم می کند...

انگار که باشی...

.

.

.

اگر به خانه من آمدی ، برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
...

پیوست:اینو توی یه بلاگ دیدم...منم که عشق فروغ!

+نوشته شده در یکشنبه 1 آذر1388ساعت8:28توسط عارفه |
...

ارزش ادم ها گاهی در حرف هایست که برای نگفتن دارند.(دکتر علی شریعتی)

پیوست:

من اومدم...

هوا عالی بود...

دانشگاه شمال فوق العاده بود...

بودن با دوستام بی نظیر بود...

دریا مثل همیشه قشنگ ولی بی رحم...

+نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت10:55توسط عارفه |
سفر!
...

دلتنگیهای ادمی را باد ترانه ایی می خواند

رویاهایش ا اسمان پر ستاره نادیدی میگیرد

و هر دانه برفی

به اشکی نریخته می ماند

(احمد شاملو)

...

چند روزی دارم میرم شمال!

با دوستام...اولین مسافرت تنهایم!

نمیدونم شاید یکم اینجوری از این حال و هوایی که توشم در بیام!

...

درون من جاییست!

.

.

.

.

.

.

.

.

که تنهایی در ان زندگی می کنم!

+نوشته شده در جمعه 22 آبان1388ساعت12:50توسط عارفه |
پاییز!
...

پاییزمی تپد در این شهر، تپنده تر از هر شهر دیگر و زودتر از هر جای دیگری بوی پاییز می دهد اینجا...

بوی تمام خاطرات ازیاد نرفته ای که می ماند ته دل بیقرارت و خانه میکند همانجا. بوی همه بغض های در گلو مانده ام که گاهی میزند بیرون وشور میکند گونه هام را.بوی خیابانهای خلوت عصرهای بی دغدغه که رها میشدم...

میشکافم گاهی از حجم پاییز در تنم،ذهنم،قلبم...

بوی عشق میدهد این پاییزهای لعنتی،که من اینقدر دوستشان دارم و در هر نفس پر میکنم درونم را از بودنش.

پاییز می تپد اینجا،در درونم،در این شهر که فقط پاییز و زمستانش زیباست و بس...

پاییز میتپد اینجا و من دلم لک زده برای پاییز ۸۴!

+نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت15:0توسط عارفه |
...

وقتی بزرگ می شی همه چی پیچیده می شه

احساساتت پیچیده می شه

غصه هات پیچیده می شه

اگه بخوای ازشون حرف بزنی انقدر احمقانه می شه که خودت رو هم به شک می اندازه ...

ولی واقعیت اینه که نه خنده دارن نه ساده

چقدر تلخ شدم...با گذشت اینهمه زمان هم نتونستم فراموش کنم

چقدر دلم میگیره وقتی فکر می کنم با اینهمه تلخی باید همه را بگذارم و بگذرم...همه را...

تو را...

+نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت13:51توسط عارفه |
...

چرا اینطور مات زل زده‌ای به آسمان؟ چه دیده‌ای آن بالا که اینطور حیران آسمانی؟ نشسته‌ای و هی آسمان را مات نگاه می‌کنی که دنبال ستاره‌ها می‌گردی و مگر می شود از پشت تمام این ابرهای خاکستری ستاره‌ای را دید که تو بی‌تابی می‌کنی؟ شمع‌های نقره‌ای را از یاد ببر... اصلاً چرا دنبال شمع نقره‌ای دخترک؟

مگر نگفتت که نگاهم نکن؟ مگر تو باز زیر لب نگفتی چشم؟ ها؟...

+نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت23:4توسط عارفه |
بانگ!
...

هر دم این بانگ برارم از دل..

وای این شب چقدر تاریک است!

نیست بانگی که بگوید با من...

اندکی صبر سحر نزدیک است!

پیوست:

گاهی اونقدر اشک نریخته و حرف نزده و بغض نشکسته در دلت تلنبار میشه که دیگه حتی جرات نمی کنی بهشون فکر کنی...

+نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت23:43توسط عارفه |